تبليغاتX
وباز هم زندگی...

((کافه کتاب)) های تهران تخلیه شدند!!!!

مهلت هفتاد و دو ساعته اداره اماکن پایتخت به ((کافه کتاب))دارها، عاقبت روز گذشته به پایان رسید و مسوولان این مراکز به ناچار نسبت به تخلیه محل فعالیت خود اقدام کردند!

خبر تعطیلی ((کافه کتاب))ها و کتابفروشی هایه معروف و خوشنامی نظیر نشر ثالث،شهر کتاب ونک، جاودان، کتاب روشن،.... شوک بزرگی بود که به اهل فرهنگ و هنر وارد شد و بی اختیار انسان را به یاد تفاوت-یاتضاد-وضع ما با آنها می اندازد که واقعا معلوم نیست در حوزه هایه فرهنگی چرا باید چنین باشد؟

اول؛ برقرای کافه کتاب در داخل کتابفروشی ها اکنون شاید بیش از یکی دو دهه است که در کشورهای اروپایی و آمریکایی مرسوم شده است. هدف هم روشن است:اهل کتاب و فرهنگ بتوانند ساعتی با فراغت و به دور از سر وصدا و ترافیک شهرها صرف خواندن و انتخاب و خرید کتاب کنند و احیانا با یکدیگر به تبادل نظر بپردازند.

دوم؛این رسم چه عیبی دارد که در اینجا باید با چنین جدیتی با آن مخالفت شود؟((جدیتی))تا به آن اندازه که فقط به تعطیل کردن کافه هایه کتاب نیز بسنده نشود،بلکه کل کتاب فروشی را لاک و مهر و تعطیل کنند!!

سوم؛همان طور که میدانید،مگر بسیارس از مراکز دیگر-باشگاه های ورزشی و زیبایی اندام،حمام های سونا و....-کافی شاپ ندارند؟چطور است که فقط برای کتابفروشی ها جرم است؟ آیا مسوولان امر فکر نمیکنند که چنین رفتاری چه تبعاتی خواهد داشت و احیانا به چه سوءتعبیرهای نا مطلوبی دامن خواهد زد؟

چهارم؛جالب نظر آن است که مجمع صنفی رسمی مملکت،یعنی اتحادیه ناشران و کتابفروشان، با برقراری کافه هایه کتاب موافق است و چندی است که جریان قانونی کردن آن را دارد در مجامع مربوط پیگیری میکند.

پنجم؛به فرض اینکه موفق شدید و فرهنگ را مغلوب کردید،فاتح سر بلند ماجرا چه کسی خواهد بود؟ آیا جز این است که گناه ماجرا نهایتا به حساب وزارت ارشاد،نیروی انتظامی،اداره اماکن و از همه بالاتر، دولت جمهوری اسلامی ایران نوشته خواهد شد؟ چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟! به راستی که انسان گیج میشود و نمیداند چه بگوید!

+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در جمعه 11 آبان1386 و ساعت 6:25 بعد از ظهر |

جنگ سرد

احمدی نژاد هر روز یکی از همراهان خود را از قطار مهرورزی پیاده میکند، از همین رو نماینده ها با این خبرها عادت کرده اند و حتی اگر خبر متعلق به وزیر کلیدی باشد! خبر بر کناری یا استعفای متکی(وزیر امور خارجه) تازگی ها  تقل محافل شده! در راهروی مجلس خبر برکناری وزیر گوش بگوش میچرخید! دست بر قضا همون روز متکی به مجلس آمده بوده تا به سوال پیر موذن و علیخانی پاسخ دهد. ( سوال پیر موذن البته ریشه تاریخی و ارثی پیدا کرده که از دوران خرازی به متکی رسیده! راجب راه اندازی نیروگاه بوشهر بدست روسها و ....) خبرنگارها از متکی راجب بر کناری او سوال میکنند. که طبق اصل... دولت احمدی نژاد این خبر تکذیب شد.! سوال خبر نگارها از متکی راجب سفر هایه افرادی نظیر ثمره هاشمی،رحیم مشایی،پورمحمدی و محسنی اژه ای به عنوان نمایندگان ویژه رییس جمهور در روزهایه اخیر بود. که متکی اول استعفای خودش رو تکذیب کرد، و سفر هایه دیگر افراد را تداخل با سفرش به روسیه عنوان کرد و گفت چون در روسیه بودم وزیر کشور به چین و وزیر اطلاعات به عربستان سفر کردند ! جالب اینجاست که سفر وزیر کشور به چین راجب مساءل حمل ونقل بوده!

الف) تو دولت احمدی نژاد وزیر راه نداریم؟!

ب)احمدی نژاد وزیر راه را آدم حساب نمیکنه ؟!

ج)چرا دکتر الهام به چین و عربستان سفر نکرده، یعنی بازم پایه خانم رجبی در میونه؟ غظیه بی ناموسی تو فرنگستون!

د)پور محمدی رفته بوده چین بپرسه چجوری معتادا رو گول زدن و بردن انداختنشون تو دریا! روش نشده الکی گفته رفتم راجب مساءل حمل و نقل صحبت کردیم؟!

تو دولت نهم چقدر از اون بالا کفتر میاد!!!!؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در جمعه 4 آبان1386 و ساعت 7:30 بعد از ظهر |
دکتر لاریجانی استعفا داد!!!

الف)آیا لاریجانی دُر غلطان را بالاخره گرفت!

ب)لاریجانی آب نبات خورد به بچه اش هم نداد!

ج)اصلا ایران دُر داشت؟

د) از اون بالا چقدر کفتر می آیه؟

حالا مهمتر از این! احمدی نژاد چرا الهام و جایه لاریجانی نذاشت؟

الف) الهام قراره سر مربی فئتبال بشه و وقت نداره!

ب) زن الهام(خانم رجبی) اجازه نمیده! چون الهام باید به سفر هایه خارجی بره و در سفر هایه خارجی بی ناموسی زیاده!!!

ج) از اون بالا کفتر میاد بدفرم! چون احمدی نژاد سفرشو از ارمنستان نیمه کاره رها کرد و آمد ایران!

د) ما شدیدا موافق هستیم همه کارا رو الهام انجام بده. !!! اصلا جایه متکی کی بهتر از الهام!

 

+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در چهارشنبه 2 آبان1386 و ساعت 3:9 بعد از ظهر |

 

عجب دنیایی شده! دیروز تو اتوبان تهران کرج میرفتم. چون فرهنگم بالاست!!! به قوانین راهنمایی رانندگی احترام میزارم. سرعتم حدود 80کیلومتر بود. لاین وسط حرکت میکردم. چون چند ماشین از سمت راست من سبقت گرفتن بخاطر احتیاط بیشتر لاین سمت راست و انتخاب کردم! 4..5 کیلومتر پشت یه اتوبوس حرکت میکردم و از آهنگ دالیدا(خواننده فرانسوی) لذت می بردم. که ییهو ماشین پلیس خدمت گذار از سمت راست من سبقت گرفت. و علامت داد توقف کنم! چون تو تلویزون اون آقا پلیسه گفته بود اگر پلیس شما رو متوقف کرد شما نیازی نیست از خودرو خود پیاده بشین پلیس میاد و اگر تخلفی کرده باشین شما رو محترمانه جریمه میکنه!!!! خوب منم منتظر ماندم تا پلیس بیاد و اگر تخلفی کردم بهم بگه! که پلیس با تشر و داد گفت راننده پرشیا مدارکت و بیار آقا، چرا معطل میکنی!!! با خودم گفتم حتما از یکی دو ماه پیش شاید هنوز اون دستورالعمل به واحدها ابلاغ نشده!

_سلام جناب سرهنگ، تخلفی کردم؟

منتظر حداقل جواب سلام بودم که راننده بنز با تشر گفت:

@چرا تو لاین خودت حرکت نمیکنی؟

_گفتم لاین خودم؟

_سرعتم 80 کیلومتر بود تو لاین سمت راست حرکت میکردم دیگه

@نه. تو داشتی تو لاین اضطراری حرکت میکردی

_جناب سرهنگ من شش دانگ حواسم به رانندگیم بود. من از لاین سمت راست حرکت میکردم

_اگه تو لاین اضطراری حرکت میکردم شما از رو نرده ها از من سبقت گرفتی؟

(با تشر)

@پر رو بازی در نیار

@ ماشینت باید بره پارکینگ


@ باید بره پارکینگ... بعدشم باید بری خلافی بگیری....
@ اصلا باید بری دادگاه تا جریمه بشی
_ جناب سرهنگ آخه چرا؟؟؟
_اگه خلافی کردم خوب همینجا جرمیه کنید
@ نه باید بری دادگاه اونجا 100 تا 80 هزار تونم جریمت میکنن
_ جناب سرهنگ چرا دادگاه
(( سرهنگ داشت با جوشهایه صورتش ور میرفت به راننده گفت برگه دادگاه رو در بیار))1
_ بابا من امروز که از کار و زندگیم می افتم
@ ببین عزیز من چیزی نیست که میری اونجا 100هزار تومن جریمت میکنن
_ ای بابا خوب هینجا جریمه کنین
(( راننده که نیم خیز شد رویه فرمون گفت))1
@ همینجا تمومش کن
_ باشه چیکار کنم
@ من راضیش میکنم یه چیزی بهش بده تمومش کن
_ باشه !!!
سرهنگ که جوش صورتش ترکید و خون و چرک پاشید به آینه ، گفت بیا جلوتر کنار تابلو کرج توقف کن
_ چشم
حرکت کردم و طبق فرمایش جناب سرهنگ کنار تابلو توقف کردم
ماشین پلیس پشت سر من متوقف شد
من 46000تومن پول داشتم، اینقدر هول شده بودم که نکردم پول کمتری بدم
رفتم کنار ماشین، سرهنگ از ماشین پیاده شد تا یه وانتی بیچاره رو جریمه کنه
_ به راننده گفتم همینجا بدم؟
@ گفت آره دیگه
_ گفتم میخوای از اون ور بدم؟
@ گفت فرق نداره
پول بی زبون و که براش زحمت کشیده بودم دادم به راننده
تازه میگفت کمه!!
بعدشم مدارکم و داد و گفت زود از جلو چششمام دور شو
+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در دوشنبه 30 مهر1386 و ساعت 3:46 بعد از ظهر |

TinyPic image

+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در یکشنبه 15 مهر1386 و ساعت 4:25 بعد از ظهر |

TinyPic image

+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در یکشنبه 15 مهر1386 و ساعت 4:22 بعد از ظهر |

TinyPic image

+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در یکشنبه 15 مهر1386 و ساعت 4:18 بعد از ظهر |

TinyPic image

+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در یکشنبه 15 مهر1386 و ساعت 4:8 بعد از ظهر |
28 شهریور 1386 magnify

زاینده رود کنار باغ پرندگان.( عکاس رضا)

+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در چهارشنبه 28 شهریور1386 و ساعت 9:51 قبل از ظهر |
Entry for July 18, 2007 magnify

روستای زیبای ابیانه(عکاس رضا)

+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در چهارشنبه 28 شهریور1386 و ساعت 9:37 قبل از ظهر |
28شهریور1386

 magnify

روستای کروک . (عکاس رضا)

+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در چهارشنبه 28 شهریور1386 و ساعت 9:34 قبل از ظهر |
Entry for August 24, 2007

اینجا بازارچه شهر نور هست! این صحنه منو یاد کودکی خودم می اندازه!(عکاس رضا)

+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در چهارشنبه 28 شهریور1386 و ساعت 9:27 قبل از ظهر |
26 شهریور 1386 magnify

بالا تر از آبشار زیبای آبپری... تخریب طبیعت. عکاس رضا

+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در چهارشنبه 28 شهریور1386 و ساعت 9:22 قبل از ظهر |

پرزیدنت حسن کفتر باز:

 28 شهریور 1386 magnify

همه ما می دانیم که جامعه باز به جامعه ای گفته می شود که عبور از یک سطح طبقاتی به سمت بالا تر یا پایین تر ممکن باشد . خدا را شکر که جامعه ما هم جزء جوامع باز است .که از پست ترین قسمت می توان به بالا ترین قسمت جامعه رسید.

برای مثال پدر من دوستی داشت به نام حسن که مشهور به حسن کفتر باز بود . این آقا ساعت ها روی پشت بام علاوه بر پر دادن کبوترها مراقب اوضاع محل هم بود اصولا حسن آقا دست اش در کار خیر هم بود . مثلا وقتی صدای دو نفر بلند می شد فوری قمه اش را دست می گرفت و یکی از طرفین دعوا را با ضربه های خفیف اش از پا در می آورد یا اگر احیانا کسی آخر شب کلیداش را جا می گذاشت کمک اش می کرد از دیوار همسایه بپرد که به خانه خودش برسد خلاصه از این جور کارهای خیر زیاد انجام می داد .تا اینکه سر و صدای انقلاب بلند شد این حسن کفتر باز که خوب دست اش تو کار خیر بود تو خیا بون ها دادو بیداد راه انداخت و شروع به مرگ بر گفتن کرد .

با عوض شدن رژیم حسن آقا هم تصمیم گرفت عوض شود . برای خودش سر و ریشی گذاشت و کت و شلوار پر چین و گشادی پوشید و به مصلحت روزگار صبح ها هم دنبال شپیش می گشت تا روی سر و کله اش بی اندازد البته اهل ریا نبود فقط می خواست نشان دهد آدم خاکی و خودمانی است.

نا گفته نماند که حسن کفتر باز همسر نجیبی داشت صدیقه خانم نام که هفت هفت موجود بی نوا یا نه هفت الله و اکبر گو را اداره می کرد .که در این حین متوجه تغییر حسن کفتر باز شد وقتی قضیه را از ابعاد مختلف سنجید به این نتیجه رسید که بله حسن آقا برای ارتقاء رتبه با دختر روضه خوان محل که او هم از سمت روضه خوانی محض به سمت وزارت رسیده بود ازدواج کرده.

وقتی اقوام و آشنایان با نیش و کنایه این موضوع را به او می گفتند با متانت خاصی که مخصوص آدم های بد بخت است تذکر می داد که در دین مبین اسلام این قضیه حل شده است .

بهر حال حسن کفتر بازروز به روز پله های ترقی را طی می کرد تا اینکه خداوند به یکباره در های بهشت را به مدت هشت سال گشود .حسن آقا این بار به جای قمه اش تفنگ به دست گرفت و عازم جبه شد هر چند وقت یکبار هم سری به زن ها و بچه هایش می زد .حسن کفتر باز به سرعت سمت های فرمانده سرتیپ سرلشکر امیر را ازآن خود کرد .

پدر من عامل پیشرفت حسن آقا را جنگ می دانسن برای همین تصمیم گرفت او هم این مراحل را بگذراند تا آینده خوبی داشته باشد اما مادرم علت این پیشرفت را در نبوغ حسن آقا در ریا کاری و نان به نرخ روز خوردن می دانست و چون این نبوغ را در پدرم نمی دید با تمام وجود سعی در منصرف کردن او داشت ولی پدرم برای طی کردن مراحل رشد و ترقی راهی جبهه شد البته سه روز بعد در حالی که قطع نخاع شده بود برگشت و مادرم را از چشم انتظاری و نگرانی درآورد .

حسن کفتر باز هم رسم رفاقت را بجا آورد و یکبار به دیدن پدرم آمد بعد از مطلع شدن از حال او نگاهی به پدرم انداخت و گفت البته این جراحت هم کم از شهادت نیست . و بعد با این جملات از مادرم دلجویی کرد که بله شما هم زینب وار از این برادرما پرستاری کنید و با جمله آخرش خیال همه را راحت کرد که اگر چه در این دنیا چیزی نصیبتان نمی شود ولی خداوند در آن دنیا اجرتان را می دهد .و در نهایت ما ماندیم و یک پدر علیل و یک مادر ذلیل .

+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در چهارشنبه 28 شهریور1386 و ساعت 8:54 قبل از ظهر |
Entry for August 22, 2007

اینم بدون شرح!!!!! عکاسش هم خودم بودم.

+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در چهارشنبه 28 شهریور1386 و ساعت 0:39 قبل از ظهر |
 
26 شهریور 1386

همون موقع که رفته بودم با علی رضا شمال......

اینجا بعد از آبشار زیبای آبپری هست که دارن کوه رو خراب میکنن  یا میخوان ویلا بسازن یا جاده برای ویلا دارا!!! کجا هستن این فعالان محیط زیست....

+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در چهارشنبه 28 شهریور1386 و ساعت 0:36 قبل از ظهر |
26 شهریور 1386 magnify

این عکس گل آفتابگردان، 12مرداد با علی رضا رفته بودیم شمال. این گل تو باغچه ویلا روییده بود......

+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در چهارشنبه 28 شهریور1386 و ساعت 0:33 قبل از ظهر |
28 شهریور 1386

من آمدم......

بالاخره بعد از چند وقت آمدم....

دوستان به من خیلی لطف داشتن.

 

+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در چهارشنبه 28 شهریور1386 و ساعت 0:28 قبل از ظهر |
TinyPic image 
+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در پنجشنبه 28 تیر1386 و ساعت 11:59 بعد از ظهر |

TinyPic image

چهاراه گلو بندک!

+ نوشته شده توسط رضا مسعودی در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 11:13 بعد از ظهر |